مناظره
بین سوسیالیست ها:
سوسیالیسم
بازار
بخش دوم
دیوید
شوایکارت،
جیمز لاولر،
هیلل تیکتین و
بِرتل اولمان
برگردان:
سرژ آراکلی
اکتبر 2006
مشكل،
خودِ
سوسيالسم
بازار است
هیلل
تیکتین
(درمخالفت)
سر سخن
در 1996
سوسياليسم
بازار به
عنوان يك
نظرگاه،
تقريباً اما
نه كاملاً،
مرده بود. اين
نظريه در واقع
در ابتدا تحت
نام ديگري
همچون دوره ى
انتقاليٍ بين سرمايه
داري و
سوسياليسم در
دهه ى20
قرن بيستم،
تحت حمايت
بوخارين و
استالين ظهور
كرد.
سپس در دهه ى30 با دقت
فراوان
فرموله شد و
مورد حمايت
سوسيال
دموكرات
هاي دوران پس
از جنگ و
همچنين
استالينيست هاي اواخر
استالينيسم
قرار گرفت.
شكست
استالينيسم و
سوسيال
دموكراسي، هر
دو، مي
تواند به روشني
گوياي شكستٍ
تئوري
سوسياليسم
بازار باشد.
بهرحال
پيروزي علني
سرمايه داري، بسياري
از ماركسيست هاي
قديمي را
متقاعدِ
به بكارگيري
بازار همچون
يك مؤلفه ى
اجتناب
ناپذيرِ هر
نوع اقتصادي،
نموده است. (1) لذا اين
تئوري ادامه
حيات داده
است، گر چه در
فضايي با حمايت
اندك تر.
مقاله
ى حاضر
برآنست
كه مستدل
نمايد كه
مفهوم
سوسياليسم
بازار يك امكان
غيرعملي،
نامطلوب و
بطور يقين
غيرسوسياليستي
است.
تاريخ
از آنجائي
كه كلمه ى ”سوسياليسم“
در دو قرن
گذشته به شكلي
وسيع و بي در و
پيكر بكار
گرفته شده
است، سهولت
اين استدلال
را كه از
آغاز،
بازار تحت
سوسياليسم
وجود داشته
است را، فراهم
آورده است.
پرودونِ
آنارشيست و
مخالف اصلاح
ناپذيرِكارل
ماركس از نيمه
دهه ى چهل قرن
نوزده طرح
جامعه
اي را
داد كه
احتمالاً نخستين
نمايه
ى بازار
سوسياليستي با
جزئيات كامل
بود. اين نكته
نيز بايد گفته
شودكه ماركس
بسياري از
بهترين آثارش
را درنقد و
مخالفت با
ديدگاه
هاي پرودون
نوشته است. (2)
از فقر
فلسفه كه در 1847
انتشار يافت
تا گروندريسه
كه در 1857 نوشته
شد، ماركس به
نقد و رد
نظريات
پرودون مي پردازد. هنگامي
كه ماركس از
سيستم كار
مزدوري همچون
يك سيستم جبر
اقتصادي سخن مي گويد (3)، بروشني
خواستار
براندازي
بازارِ نيروي
كار و به
همراه آن خودِ
سرمايه مي شود. همزمان
با آن، وي
تلاش پرودون
را كه مي
خواهد كار
مزدوري و سرمايه
را برانداخته
اما بازار را
حفظ نمايد، به
سخره مي
گيرد.
اساس کارِ
خطیرِماركس
را مي توان همچون
راهنمايى كه
تضاد ارزش
مبادله را با
نياز انسان و
چگونگي الغاء
ضروري آنرا
نشان مي
دهد، در نظر
گرفت. اين
ديدگاه در
ميان همه ى
ماركسيست ها تا ظهور
دو واقعه بطور
مطلق پذيرفته
شده بود، كه
نخستين آن نشو
نماي جرياني
بود با اعتقاد
اصلاح سیستم
از درون، كه
درسال 1914 بر
سوسيال
دموكرات
هاي آلمان
غالب گشت.
اصطلاح
سوسيال
دموكراسي به آناني
اطلاق شد كه
به اصلاحات
تدريجي سرمايه داري اعتقاد
داشتند. اين
تنها مي
توانست به آن
معني باشد كه
بازار و مؤلفه هاي
سوسياليستي مي بايد
براي مدتي، اگر كه نه
براي هميشه،
همزيستي
داشته باشند. هنگامي
كه آقاي
ويليام
هاركورت،
سياستمدار ليبرال
انگليسي و
مشاور خزانه داري سابق، در
پايان قرن
نوزده اعلام
نمود كه ما اكنون
همه
سوسياليست
هستيم، او
قطعاً از چيزي
سخن مي
گفت كه مي توان آنرا
سوسياليسم
بازار ناميد.
به بياني
ديگر، دو ايده ى
حركت
تدريجي به سمت
سوسياليسم و
رفاه اجتماعي
تحت كنترل
دولت، مورد
پسند اقشار
متوسط جامعه،
از پايان قرن
نوزدهم به بعد
بود. آنگاه
ترکیبی ازاين
ایده ها از
جانب برخی
ازماركسيست
های سابق جذب
شد. در عين حال
اگر ما سابقه ي
مفهوم
سوسياليسم
بازار را بدين
شكل پیگیری
نمائيم، در مي يابيم كه اين
ايده تا هنگام
ظهور
استالينيسم
چه از نظر
روشنفكرانه و
چه از نظر
سياسي به یک
نظریه
ی جدی
تبديل نشد.
واقعه ی دوم
ظهور اتحاد شوروي
بود. همه
ي جناح هاي حزب
کمونیست
شوروی به وجود
نوعي بازار تا
مدتي بعد از
الغاء سرمايه داري، اذعان می کردند.
پرسش واقعي، كه بحث هاي
داغي حول آن انجام
گرفت، اين بود
كه آيا چنين
بازاري ضرورتاً
مخالف مؤلفه هاي
سوسياليستي و
همچنين برنامه ريزي مركزي
است؟ جناح چپ
به رهبري
ترتسكي و
پرئوبراژينسكي
استدلال مي نمودندكه بازار و
برنامه
ريزي با
يكديگر
در نبرد
هستند. در
اقتصاد آن
کشور تضادي
بوجودآمده
بود كه يكي از
طرفين بايد
برنده مي شد.
بوخارين و
استالين از 1923
به بعد همزيستي بازار و
برنامه
ريزي
رابه نوعي تعاون، مي نگريستند.
البته
همانگونه كه مي دانيم
استالين
در 1929 از
بوخارين گسست
و عليه بازار
اعلان جنگ داد.
بوخارين حتي
به روشني ،
نظريه
ى وجود بازار در
جامعه
ى
سوسياليستي را ردكرد.
پرئوبراژينسكي
و بوخارين هر
دو، همچنان كه
البته همه ى
ماركسيست ها از آن
ببعد، اعلام
نمودند كه
قانونِ ارزش تحت
سوسياليسم
وجود نخواهد
داشت. در بحث
حول اين موضوع
در كمونيسم
آكادميک، هم
گرایش چپ وهم
گرایش راست،
هر دو اين امر
را بطور كامل
تائيد نمودند.
آنها شديداً
با ديدگا ه هاي حقيقتاً
مغشوشِ
استپانوف – سكورتاووف،
پوكروفسكي،
بوگدانوف و
ديگران ، كه
به نظر مي رسيد معتقدند
كه نوعي از
بازار براي
هميشه به حيات
ادامه خواهد
داد، به
مخالفت
برخاستند. (4) در
هر حال،
بوخارين، هم
از نظر دفاع
مصممانه اش از
همزيستيٍ
بازار و برنامه ريزي مرکزی و
هم مخالفت كينه توزانه اش با
نظرگاه
هاي
جناح چپ ، كه
همزیستی بازار و
برنامه
ريزي مرکزی را
اساساً متضاد
مي دانستند؛همچون پدر
سوسياليسم
بازار
جايگاهي دارد.
اين كه سوسياليست
هاي چون
استپانوف – سكورتاووف،
پوكروفسكي،
بوگدانوف و
ديگران
نظرگاه
ملايمتري در
مورد بازار
ارايه دادند،
گوياي رشد يك
تمايل عميق
ريشه اي
سوسياليسم
بازار تحت
شرايط استالينيٍ
و عامل روي
كرد به بازار
و تئوريزه نمودن
مشتاقانه ى آن
از سوي
استالين
وبوخارين بود.
اين همان
تمايل بود كه
در دوران
گرباچف مجدداً
ظهور نمود،
هنگامي كه وي
بوخارين را به
عنوان سلف خود
اعتبار
دوباره
بخشيد، اما آن
دوران به شكلي
بي رحمانه بوسيله
تناقضات درون
خودش در مدتي
كوتاه به پايان
برده شد.
جزئيات
تئوريزه شده ى نظريه ى
سوسياليسم بازار در
اواسط دهه ى
30 قرن بیستم در بحث
بين
لانگ – لرنر
مطرح شد. كه در
آن اسكار لانگ
بويژه
استدلال می نمود كه
لودويك وان
ميسس اشتباه می کرد كه مي گفت
كه سوسياليسم قادر به
محاسبه نيست و
بدون محاسبه
برنامه
ريزي ناممكن
است. استدلال
وي در سطح
اقتصاد صِرف باقي
ماند و از
همين رو ایده ی
تداوم
بازار را چه
در كاربرد
نظريه
ى خود و چه در
مدل واقعي،
پذيرا گشت. او
نشان داد كه
سوسياليسم
بازار مي تواند نوعي از
پول و نوعي از
ارزش را بكار
گیرد. و بنابر
آن ، يك مدل
براي
سوسياليسم
بازار ساخت.
علت اصليي كه
شركت كنندگان
در ابن بحث را
قادر به ارایه ی
اين
نظریه كرد در
موجوديت
اتحاد شوروي و
احزاب سوسيال
دموكرات و كمونيست
بزرگ، نهفته
است. اين بحث
ارتباط اندكي
با عملكرد
شوروي، در آن
زمان داشت،
اما براي بحث هاي سوسيال
دموكراتيك و
سپس تفكر
استالينيستي
آگاهي بخش
بود.
هنگامي كه
كشورهاي
استالينيستي
اروپاي شرقي
آغاز به
انفجار
نمودند،
اقشاري از آگاهان
سياسي گزینه ی
جديدي
از سوسياليسم
بازار را مطرح
نمودند كه در
اساس بازسازي
اصلاحيى همان
سيستم
استاليني بود
بابه ميان
آوردن پول،
حسابرسي سود و
زيان و خصوصي
سازي بخش
توليدي
غيركالايي
اقتصاد. در
اين شكل،
سرمايه گذاري
از سوي مركز
كنترل مي شود ودولت
محدوده
هايي
براي بازار كارقايل
مي شود. در اين
سيستم آگاهان
سياسي و از
جمله بسياري
از نخبه
گان قديمي
محافظت مي شوند.
این نکته در نتیجه
به انتخاب
ميان نخبه گان سياسي و
سرمايه
داري
منتهي مي شود. سرشناس ترين
طراح اين شيوه آلك
نوو بود.(5)
شرايط از
زماني تغيير
كرده است كه
آغاز تجزيه ی اتحاد جماهيرشوروي
سوسياليستي
را، بسياري در
غرب ، نمونه ى
بي اعتباري خودِ
سوسياليسم
پنداشتند.
آنان به اين
نتيجه رسيدند
كه سوسياليسم
مورد نظر
ماركسيست ها
ناكارآمد و
غيرعملي است،
پس بازار بايد
بازسازي شود.
بسياري از
آنان كه در
اروپاي شرقي
در گذشته
حاميان
سوسياليسم بازار
بودند، به اين
نتيجه رسيدند
كه اين شيوه
شكست خورده
است و تنها
سرمايه داري
مطلق قابل
اجرا است. در
خود اتحاد
شوروي وضع
مغشوش بوده
است.
اقتصاددانانِ
بسياري از
بازارحمايت مي نمايند اما
تعداد اندكي
ممكن است از
بازار
سوسياليستي
پشتيباني
نمايند.
همچنان كه يكي
از شركت
كنندگان در
كنفرانسي که
در مسكو به بررسي
نوع كهنه تر اين
مقوله اختصاص
داشت، چنين
استدلال نمود:
نظريه
ى بازار تحت
سوسياليسم
همچون ”كباب
يخ“ مي ماند. (6)
بنابراين
دو خط فكري
روشن در تاريخ
سوسياليسم
وجود داشته
است. يكی
ماركسيسم
بازار را نفي
مي نمايد در
حاليكه
ديگري با آن
مصالحه مي نمايد. در عين
حال برخي
”ماركسيست ها“ نيز در
برخي موارد
بازار را
پذيرفته
اند. اينها در
تلاش بنياد
نهادن مكتب
جديدي بودند كه
بسياري آنرا
غيرماركسيستي
و حتي كاملاً
ضد ماركسيستي
و غيرانساني
تلقي نمودند،
همچنان كه
استالينيسم
بود.
تعاريف
بازار و
سوسياليسم
ما با
تعريف بازار و
سوسياليسم
آغاز مي نمائيم و آنگاه
به تفاوتهاي
ميان
سوسياليسم
بازار و ماركسيسم
خواهيم
پرداخت. آشتي
ناپذيري ماركسيسم
با بازار بر
ديدگاهي
استوار است که
سرمايه
داري، و لاجرم
به همراه آن
ارزش و بازار،
نيز رو به انحطاط
است. علاوه بر
آن، ظهور
بوروكراسي،
در زمان حاضر
نه ناشي از
نيروهاي
سوسياليسم
بلكه ناشي
ازخودِ بازار
است. كوتاه
سخن اين كه، از
نظر من
بوروكراسي
زماني رشد مي يابد كه شيوه ى
گذشته دارد مي ميرد و شيوه ى
نوين هنوز قادر به
برقرار كردن
خود نيست.
طبيعت دقيق بوروكراسي
وابسته به
ويژگي انتقال
است. در انتقال
از سرمايه داري
به سوسياليسم،
بوروكراسي
بوسيله
ى مقوله اي شبيهِ
بازار به دولت
تحميل مي شود كه در
غيراين صورت
مبتني بر نياز
خواهد بود. بازار
از جانب
اقتصاددانان
معمولی كه
پشتيبان آن
هستند، همچون
محيط اقتصادي
رقابتي
ي تعريف شده است
كه در آن
خريدار
وفروشنده
وجود دارد. يك
اقتصاددان
ماركسيست نمي تواند آنرا به
اين شكل تعريف
نمايد. وي
بايد آنرا فضاي
عملكرد قانون
ارزش تعريف
نمايد و يا
نقطه اي
كه ارزش ها
درآن تعيين مي
شود.
بنابراين
بلافاصله در
همين جا يك
تناقض وجود
دارد. براي يك
ماركسيست،
بطور مثال،
مبادله بخودي
خود بازار
نيست مگر اين
كه ارزش در
ميان باشد،
(يعني تولید و
مبادله ارزش ها. م ).
بنابراين دادن
كوپن هايي به مردم
كه تنها قادر
به مبادله ى
آن به
كالاي مشخصي
است، نشانه ى
بازار
نيست. براي
وجود بازار مي بايد پول، و
مبادله
ى ارزش
با ارزش
وجود داشته
باشد. يك
سيستم مبادله ى
پاياپاي، كه
كارخانه
ها
توليدات خود را براي
خوراك، با
مزارعِ
تعاوني
مبادله نمايند
نيز يك سيستم
غيربازار است.
براي يك
اقتصاددان
سرمایه داری،
بهر حال مسئله ى
عمده
وجودِ خريدار
وفروشنده
بدون اعتناء
به ماهيت
مبادله است.
درباره ی ماهيت
سوسياليسم نيز يك
چنين عدم
توافقي وجود
دارد. براي يك
اقتصاددان
معمولی،
سوسياليسم
معمولاً به
معني ملي كردن است.
دراين مورد
اقتصاددانان
نئوكلاسيك و
استالينيست ها هم
عقيده اند. براي يك
ماركسيست
ضداستالينيست،
سوسياليسم
براساس ميزان
برنامه
ريزي جامعه
برآورد مي شود.
برنامه
ريزي در اينجا
به معني تنظيم
آگاهانه
ى جامعه بوسيله ى
همكاري خودِ توليدكنندگان
است. به بيان
ديگر، كنترل
مازاد توليد
از طريق يك
پروسه
ى مستحكم
دموكراتيك در
دستان اكثريت
جمعيت باقي مي ماند. براي
استالينيست ها
و اقتصاددانان معمولی،
برنامه
ريزي
بهرحال به سادگي
شكلي ازپيش هماهنگي
اهداف
توليدكنندگان
است. از نظر
آنان اين يك
عمل فني است و
نه شكلي از
مناسبات
اجتماعي.
تفاوت
حياتي بين يك
جامعه ى ماقبل
سوسياليست و
يك جامعه ى
سوسياليست در جايگاه
كار نهفته
است. براي
ماركسيست ها، كار در
سوسياليسم
بجاي عملي
تحميلي به
خواست اوليه ى
انسان
تبديل مي شود.
فروش نيروي كار
منسوخ شده و
كار ضرورتاً
به عملي خلاق
تبديل مي شود. تقسيم
كار به دو شكل
حل مي شود، هركس در
بيش از يك شغل
كار مي
كند و هر كس در
اداره
ى مؤسسه ها و همچنين
كل جامعه
مشاركت مي نمايد. هيچ كسي
ديگري را
كنترل نمي كند.
اين روشن
است كه
سوسياليسم
بازار داراي
معاني
بسيارمتفاوتي
براي ماركسيست ها و
غيرماركسيست ها
است. براي
غيرماركسيست ها
سوسياليسم
بازار به معني
اقتصادي است
كه وسيعاً ملي
شده است و
بازاري مابين
مؤسسه
ها
است كه براساس
سود و زيان
عمل مي
نمايد. براي يك
ماركسيست
اما،
سوسياليسم به
مفهوم الغاء
فروش نيروي
كار و
بنابراين
كارگر است كه
هم اقتصاد و
هم مؤسسه ها را كنترل
مي نمايد.
اين بدان معني است
كه بازار، كار
را كنترل نمي كند و نمي تواند
يك بازار سرمايه
وجود داشته
باشد. ارزش و
پول وجود خارجي
ندارد. ومختصر
اين كه براي
يك ماركسيست،
سوسياليسم
بازار يك
توصيف بي معني است.
برخي
استدلال مي نمايندكه بازار
قبل از سرمايه داري
موجود بوده است،
بنابراين بعد
از سرمايه داري نيز ادامه ى
حيات خواهد
داد. در
اين برداشت،
بازار را مي توان از
اقتصاد مبتني
بر انباشت و
سود جدا نمود.
از نقطه نظر
ماركسيسم،
بازار البته
قبل از سرمايه داري
وجود داشت اما تنها
در اشكال
نابالغ. اين
اشكال تنها تحت
سرمايه
داري بالغ
شدند. قبل از
سرمايه
داري، بازار
بشدت محدود
بود. سيستم
اجتماعي آن
زمان، بازار
را همچون
امكان ثانوي
اقتصاد بكار مي برد.
براي
سوسياليست هاي طرفدار
بازار، بازار
امكان ثانوي
اقتصاد نيست
بلكه شيوه ى
اصلي
عملكرد آن
است. پيش از
ظهور سرمايه داري، انواع
متفاوتي از
بازارهاي
عمده و خرده فروشي موجود
بود، اما نه
نوع توليد
انبوه كالايي.
خريد و فروش
يك امر دوره اي بود. در
نتيجه، روشن
است كه در
حاليكه
مبادله
ى ارزش برقرار
بود، اما
مبادله
براساس ارزش و
به شكلي عظيم
وجود نداشت.
اين تنها
بيانگر اين
حقيقت است كه
بازار نمي تواند از
مناسبات
اجتماعي خود،
يعني كار و
سرمايه جدا
شود. سيستم هاي مبتني بر
توليد محلي يا
خانگي و خراج
سلطنتي نمي توانند بازاري
مناسب براي
توليد انبوه
داشته باشند. جامعه ى
مابعد
سرمايه
داري
چنان بخشي از نيروي
كار مترقي را
دارد كه مي تواند مناسبات
بازار را از
بين ببرد.
بنابراين
اَشكال
پيشاسرمايه داريِ بازار به
هيچ وجه نمونه اي قابل
ارايه نيستند.
نمونه هاي
متأخر كه در روسيه ى
پسااستالينيست ظهور
يافت نشانگر
آن چيزي است
كه پيش خواهد
آمد، هنگامي
كه يك بازار
اساساً
اتوپيايي، به
جامعه
اي بدون
توجه به
مناسبات
اجتماعي آن
حقنه شود.
عملكرد بازار
در بخشهاي
ديگر اقتصاد
ضرورتاً به
اشكال مالي و
بوروكراتيك و
جنايي خواهد
بود. بازار
تنها هنگامي مي تواند عمل
نمايد كه
نيروهاي
توليدي تا حد
معيني تكامل
يافته باشند
ونه بيش از آن.
تفاوتهای
بين ماركسيسم
و سوسياليسم
بازار
عدم
توافق ها
حول دو نقطه ى
اساسي است.
نخست،
براي يك
ماركسيست،
سوسياليسم
بايد درتلاش از
بين بردن كار
مجرد وهمچنين
تقليل
فردكارگر به
ضميمه
ى ماشين
و يا روند توليد
باشد. براي يك
ماركسيست،
كارگر بايد ارباب
توليد باشد.
در اين شرايط
كارگر به جهت
احساس
مسئوليت براي
سيستم، مؤسسه
و واحد مجزا كار
مي كند و به اين
جهت كه كار وي
به شكلي
روزافزون
منحصر بفرد و
خلاقه مي شود. زمان كار
وي وسيله اي
مي شود كه وي از
طريق آن انسانيت
خود را ارضاء
مي نمايد. چنين
رژيمي از نظر
درآمد و
مدیریت برابری طلب و از نظر
مناسبات
اجتماعي
انسان دوست
است .
کارگر تحت
يك رژيم
بازار، تابع
انباشت و نرخ
سود است. او
مجبور است عليه
همكاران خود
به مسابقه
براي داشتن
شغل، براي سطح
بالاتر زندگي
و براي ارتقاء
مقام شغلی
بپردازد. براي
طرفداران
بازار، كارگر
در وحله
ى نخست مصرف كننده اي است كه
سطح زندگي
بالاتري را از
طريق بازاربدست
مي آورد. رقابت و
تعقيب سود،
نشانه
ى لياقت است. مدير
و يا صاحب
موسسه به جهت
قدرداني از مسئوليت هايش درآمد
بيشتري بدست مي آورد.
سوسياليسم بازار به
جهت
تقليل كارگر
به سطح ماشين
رقابت، ضد
برابری
طلبي و
ضدانساني است.
طرفدار
سوسياليسم
بازار مدعي
خواهد شدكه
آنچه تصوير
شد،
كاريكاتور
نقطه نظرات وي
است. او خواهد
گفت،
سوسياليسم
بازار،
اشتغال كامل و
امكانات
برابر، از
طريق تحصيلات
و بهداشت
رايگان را
براي همگان
تضمين خواهد
كرد. بالا
رفتن مهارت ها كه مورد
نياز توليد
است، همچنين
به كارگران بيشتري
امكان بدست
آوردن مشاغل
پردرآمدتري را
خواهد داد
جابجايي در
مشاغل براساس
شايسته
گي
ها
خواهد بود.
چنين جامعه اي كارآمد
بوده و ارضاء
شغلي را فراهم
خواهد نمود.
سوسياليست
بازار اصرار
دارد كه راه
حل وي تنها
طريق كارآمد و
ممكن در شرايط
مدرن است و هر
چيز ديگري به
عنوان
خيالبافي رد مي شود.
او هشدار مي
دهد كه
ماركسيسم به
جهت خيالي
بودن، راه به
استالينيسم و
يا بدتر از آن
خواهد برد. به
ما گفته شده
است كه
بوروكراسي،
نخبه گرايي،
عدم كارآيي
و تضادهاي
دائمي،
سرنوشت هر
جامعه
اي
است كه بازار
را الغاء
نمايد.
ماركسيسم
پاسخ مي دهد كه،
سوسياليسم
بازار نمي تواند وجود
داشته باشد
بدين جهت كه
تقليل
دستمزدها به
حداقل،
جذابيت سيستم
بازار را محدود
مي نمايد.
اگرسطح بالاي
بيمه ى
بيكاري،
تقليل نفرات
ارتش ذخيره
كار، ماليات
بر سود، وماليات
برثروت که
مولفه های
سوسیالیسم
بازار تلقی
شده اند، اجرا
شود سرمايه
دارها تمايل
اندكي به
سرمايه
گذاري و
كارگران
تمايل اندكي
براي كار
خواهند داشت.
همان طور که
مارکس تاکید می کند سرمايه داري
يك سيستم مبتني بر
جبر اقتصادي
است. در
سوسياليسم
بازار، اين
جبر براي
ايجاد جذابيت
كاركرد
سيستم،
ناكافي است.
در عين حال
مناسبات
اوليه اجتماعي
بدون تغيير
باقي مانده
است. كارگر كماكان
تحت كنترل
سرمايه
دار رسمي است
و مي بايد با
سرعتِ ماشين
كار كند.
از اين مهم تر، يك جامعه ى
سوسياليستي
اقتصاد
بايد براصول
ارضاء
نيازهاي
مستقيم انسان
استوارباشد.
كلمه ی
”نياز“ بايد
بطور وسيع
دربرگيرنده ى
همه ى جوانب علايق
انسان از فرصت
فراغت تا
خلاقيت باشد؛
و اين البته
به سادگي به
عنوان رضايت
مصرف كننده محدود نمي شود.
مبادله
ى ارزش، قيمت
وهمچنين پول
بخودي خود در
يك جامعه ى
سرمايه
داري و هر نوع
بازاري، هدف
هستند. هيچ
ارتباط ضروريي
بين تراكم
سرمايه و جمع كردن ثروت با
سعادت بشر
وجود ندارد.
در شرايط گذشته
پول و انباشت
ثروت انگيزه ى
رشد
عظيم صنعت و
فنآوری شده
است. اين به
معني افزايش
قدرت و منفعت
مادي براي كساني
كه ابزار
توليد را
كنترل مي نمودند،
بود. هر
نوع دست
آوردي
براي كساني كه ثروتي
نداشتند،
تنها از طريق
مبارزات بي شمار
بدست مي آمد.
بنابراين
تبديل ثروت اندوزي
به هدف،
انحراف ارزش هاي
انسان در حد نابودي
انسانيت و
جامعه است.
اين استدلال
را مي توان با
جزئيات بسيار
مفصل تر
توضيح داد.
ثروت
اندوزي مستقيماً با دموكراسي درتناقض است از آنجايي كه نيازمند سرمايه دار و يا مديري است كه دستورات را صادرنمايد. رقابت، آنهايي را كه خود دراطاعت ازهدف ثروت اندوزي به رقابت مي پردازند مجبور به ضديت با شرايط كار انساني تر و محصول با كيفيت بهتر، مي نمايد. اين استدلال كه، رقابت به شكلي به رضايت مصرف كننده منجر مي شود، مشكوك است. ثروت اندوزي، تنها بدين معني است كه قيمت ها براساس بازار در حداكثر ممكن خواهند بود. رقابت سالم موردِ نظرٍ اقتصاددانِ معمولی، نه هرگز وجود داشته است و نه مي تواند وجود داشته باشد. نتيجه تنها مي تواند اين باشد كه توليدكننده، بازار خاص خودش را شكل خواهد داد. او تنها كالاهايي را به بازار عرضه خواهد كرد كه سودآورند و آنگاه بطور تدريجي آنها را طوري متمايز خواهد كرد كه ثروتمند كالاي با كيفيت را دريافت خواهد كرد وكارگر عادي كالاهاي بنجل را.
اهداف
در جامعه اى
همچون جامعه ى
فعلي كه بي برنامه است، به
شيوه اى هرج و
مرج گونه حاصل مي شوند.
ثروت اندوزي و
بنابراين
تراكم سرمايه
تنها در
شرايطي بسيار
خاص به ترقي جامعه،
كه برضد گروه
حاكمان است، مي انجامد.
آن دست
نامرئي آدام
اسميت، كه رشد
ثروت رابراي
كل جامعه به
ارمغان مي آورد، براي همه
آشنا است. آيا
آدام اسميت
همين دست نامرئي
را تحت شرايطي
كه ثروت
اندوزي منتهي به
بخش هاي
توليد
تسليحاتي بيشمار،
بيكاري عمدي
انبوه، و
نابودسازي مازاد
مواد غذايي در
حاليكه ميليون ها انسان
گرسنه در جهان
وجود دارد نيز
مي بيند؟ پاسخ
سوسياليست هاي
طرفدار بازار و يا
اقتصاددانان
طرفدار رفاه
اين است كه
بازار بايد با
وظايف
اجتماعي
هماهنگ باشد.
آنگاه، چنين
فرض مي
شود،كه
اهداف جامعه حاصل
خواهد شد.
سئوال اين
است كه آيا
انطباق ارزش
مبادله وارزش
مصرفِ زمان
آدام اسميت
تحت شرايط
مدرن قابل
تكرار است؟
اين البته بحث
كهنه اى
است كه مي گويد
ثروت اندوزي و طمع
فردي خود به
خود به نفع
همه است. روشن
است كه اگراين
گفته حتي
بخواهد حقيقت داشته
باشد، بايد
شرايط ويژه اى موجود
باشد. تراكم
سرمايه معادل
با طمع نيست،
بلكه خود يك
پديده
ى ويژه است. چرا
بشريتِ آگاه
بايد خود را
تابع تراكم سرمايه
كه در تقابل
رشد علمي و
ياهرچيز بدرد
بخور مشخصي
است نمايد؟ يك
ساختمان
اداري عظيم و
يا يك
هواپيماي
كنكورد، ضرورتاً
هيچ چيزي به
ثروت واقعي
نوع بشر نمي افزايد. در حقيقت
تاثير آنها
روي ثروت
واقعي ما ممكن
است به جهت
آسيب رساندن
به محيط
زيست،حتي منفي
هم باشد. حرفي
دراين كه
استالينيسم
بدتر بود،
نيست . ممكن
است چنين باشد
اما
استالينيسم نه
سوسياليسم
بود و نه
سرمايه
داري. در مقطع
خاصي از تاريخ
انسان، تراكم
سرمايه گرچه
به بهاي زندگي
ميليون
ها
نفر، به صنعتي
شدن جهان خدمت
نمود، اما
چيزي را حاصل
نمود كه درآن
مقطع به هيچ
شكل ديگري ممكن
نبود. نتيجه ای كه
بايد گرفت اين
است ارتقاء
ثروت همگاني
از طريق مبادله ى
ارزش،
استثناء است.
تحت شرايطي
ديگر، ممكن
است ثروت
واقعي ما تحت
همان عملكرد
مشابه، تنزل
نمايد.
مي توان پيش تر رفت و
استدلال نمود
كه ارزش
مبادله و ارزش
مصرفي و يا
مال اندوزي با
نيازهاي
انسان، مستقيماً
در تقابل
هستند. واين
به چند دليل
حقيقت دارد.
1- منابع
اجباراً،
نابرابر و برخلاف
نيازهاي
اكثريت جامعه
توزيع مي شوند. ممكن است
توليد مجسمه
های مصنوعی
سودآورتر باشد
تا توليد مواد
خوراكي بيشتر
و در نتيجه ايجاد
كميابي
ساختگي مواد
غذايي، و اين
اگر كه درآمد
ها قطبي شوند،
همواره
متداول خواهد
بود. بنابراين
ثروتمند قادر
به پرداخت
مبالغ هنگفتي
براي خريد
مجسمه های
مصنوعی خواهد
بود در حاليكه
فقير قادر به
خريد مواد
غذايي نخواهد
بود.
2-
ثروت اندوزي
به خودي خود
منابع را تلف
مي نمايد. ساختمان هاي
اشرافي كه دلال هاي
مالي درآن سكني كرده اند
خود ماهيتاً نشانگر
منابع عظيمي
است كه بلعيده
مي شود. تورم
ارزش مبادله
به توليد ارزش
مصرف منجرمي شودكه
بشريت را
ارضاء نمي
نمايد.
3- توسعه ى
سرمايه
همچون هدف، در
عصر نوين تنها
از طريق تكامل
توليدكالاهايي
قابل حصول است
كه كاملاً بي مصرف اند، گرچه
داراي ارزش
مصرف مجرد
هستند، و يا
اگر از نقطه
نظر نفع
همگاني نگريسته
شود، در واقع
زيان آورند.
اسلحه ازاين نوع
كالاها است.
مواد مخدر نوع
ديگر آن است.
ارزش مصرفي در
سيستم سرمايه داري توسط خود
سرمايه تعريف
و توجيه مي شود، در
حاليكه
نيازهاي
انسان برجاي مي ماند. در
نتيجه، تناقض
روبه رشدي بين
ارزش مصرفي و نيازهاي
واقعي بشر وجود
دارد. اين
تناقض خود را
در توليد نوع ”شوروي“ در جائي كه
كيفيت نازل
كالا گوياي
اين تناقض
بود، باز يافت.
4- رقابت
ممكن است از
انحصار و
بوروكراسي
بهتر باشد اما
اين هنوز تلف
كردن منابع با
چند باره سازی
كالاهای
مشابه
است. اين
استدلال عجيبي
است كه بگوييم
يك سرمايه دار
تنها هنگامي
لياقت توليد
ارزش مصرفي
باكيفيت خوب
را خواهد داشت
كه بخواهد پول
بيشتري از
سرمايه
دار
ديگر بدست آورد. به
نظر مي
رسد كه
تكيه بر
برنامه
ريزيِ
ارزش مصرفي با شيوه ى
عقلاني، به علت نبود چند
باره سازی
كالاهای
مشابه، بسيار
ارزانتر وبا
كيفيت
تر خواهد
بود.
در جايي
كه بازار غالب
است، يك
منطقه،
كارخانه،كشور،
و غيره مي تواند با دلايل
مبتذل پول
هنگفتي بدست
آورد. برای مثال،ً
به علت اين كه
به بازار
نزديك است ويا
داراي منابع
قابل ملاحظه اي از مواد
خام است. اين
موضوع قابل
قبول خواهد بود
تا هنگامي كه
نوبت پاداش
برسد. سرمايه دارهاي منطقه ى
غني، پاداشي بالا و
سرمايه
دارهاي
مناطق
فقير پاداش
اندكي دريافت
خواهند نمود.
در حاليكه در
هر دو مورد
همان كالا
توليد شده و
شدت و ساعات
كارِ كارگر به
يك اندازه
بوده است. و
نتيجه اين خواهد
بود كه کار و
پول به سمت
منطقه
ى ديگر سرازير
خواهد شد. حتي
اگر منطقه ى
(برای مثالً) فقير
از نقطه نظر
زيست محيطي و
غيره براي
توليد اين نوع
كالا مناسب تر باشد.
ممكن است
بنظر برسد كه
بين ديدگاه هاي تئوريكي
متفاوت ما نمي تواند بحثي
صورت پذيرد
چرا كه زمينه ى
مشتركي
موجود نيست.
البته،
هنگامي كه مسئله
در مورد ماهيت
يك جامعه ى
سوسياليستي واقعي كه
هدف نهايي هر
سوسياليستي
است، باشد،
مسلماً زمينه ى
مشترك
نظری وجود
ندارد. تحت
اوضاع جديد
براي يك ماركسيست،
بازار خارج
ازمناسبات
سرمايه
داري نمي
تواند
موجود باشد،
مگر در شرايطي
ويژه و براي
زماني محدود،
مانند چين
امروز. بازار
يك مكانيسم
ويا تكنيك
نيست بلكه يك
مناسبات مشخص
اجتماعي است
بين كار و
سرمايه.
بنابراين راه
حل سوسياليسم
بازار حتي در
برنامه
احتمالي هم
وجود ندارد.
تنها دو سيستم
امكان وجود
دارد سرمايه
داري و
سوسياليسم.
البته ممكن
است سيستم هاي
ناپايداربسياري در دوران
انتقالي از
سرمايه
داري به
سوسياليسم
وجود داشته
باشند. اگر
سوسياليسم
بازار امكان
پذير بود،
اَشكال كنترل
كارگر توسط
آن، جامعه اي
را ايجاد مي نمود كه بسيار
متضاد با
سوسياليسم
است.
در پايان،
يك سوسياليست
ثابت قدم بايد
ضرورت گرا باشد. به
بيان ديگر، او
بايد استدلال
نمايد كه
سوسياليسم
داراي ويژگي هاي ضروري
مربوط به خود
است كه برنامه ريزي بنيادي ترين
آن مي باشد. بازار
مخالف آن است
از اين جهت كه
به كارگران اجازه ى
تنظيم
آگاهانه
ى
اقتصاد را نمي دهد. و متكي به
عملكردهاي
خلق الساعه و هرج ومرج گونه اي
است كه در آن كساني كه
سرمايه را
كنترل مي نمايند، بيشترين
نقش را دارا
هستند. در
اينجا بحث واقعي
در مورد ماهيت
خود سرمايه داري مطرح مي شود.
سرمايه داري
چيست؟
اگر كسي
سرمايه داري را همچون
تجمع اتفاقي
خواص تلقي
كند، آنگاه اين
يك موضوع عمل گرايانه خواهد
بودكه آيا مي توان
برخي از خواص بازار را
از سرمايه
داري گرفت و
به سوسياليسم
پيوند زد.
هواخواه
بازار ديگري
ممكن است سرمايه
داري را همچون
تركيبي از
خواص بنيادي
تلقي نمايد كه
هيچ راهي براي
تغيير آنها
وجود ندارد.
در چنين حالتي
راه حل عقلاني
براي اصلاح
كردن سرمايه داري تلاش در
جهت محدود
نمودن وجوه بد
آن است. از طرف
ديگر اما اگر
سرمايه
داري همچون
سيستمي متضاد
كه رشد يافته،
بالغ شده و
آغاز به
نابودي كرده
است تلقي شود،
آنگاه مسئله
شكل متفاوتي مي يابد.
يعني مسئله ى
الغاء
قانون ارزش و
خود بازار
مطرح مي
شود. از اين
نقطه نظر
بازار در حال
زوال است و
بدون آينده.
سوسياليسم نمي تواند با يك
جريان مشرف به
موت تركيب
شود. بلكه
بايد مرگ كامل
آن را اعلام
نمائيم. (7)
دوره ى
انتقالي (گذار)
در هر
حال يك نقطه ى تلاقي براي
طرفين اين
مباحثه وجود
دارد. دوره ى
تاريخيٍ بين
سرمايه
داري و
سوسياليسم هنوز
گستره
ى
نامكشوفي است. دوره ى
انتقالي به
سوسياليسم ضرورت
اجتناب
ناپذيرٍ
وجودِ آميزه هايي از گذشته
و آينده است.
اين دوره آيا
سوسياليسم
بازار نخواهد
بود؟ دردوره ى
انتقال به
سوسياليسم،
بازار از
گذشته به بقاي
خود ادامه
خواهد داد،
گرچه بسياري
از ماركسيست هاي كلاسيك
معتقدند كه به
تدريج ناپديد
خواهد شد.
اختلاف بين
طرفداران
سوسياليسم
بازار و سوسياليست هايي
كه مخالف آن
هستند، از
اينجا به بعد
است. مباحثات
بين بوخارين و
پرئوبراژينسكي
و يا استالين
و تروتسكي در
دهه ى 1920،
براي اولين بار
بيانگر
اختلافهاي
نظری اين
ديدگاه
ها
است. (8)
در كنفرانس
آكادمي
كمونيستي در 1925،
كه
پرئوبراژينسكي،
بوخارين،
بوگدانف، اسپانف
سكوورتسف و
پوكرووسكي در آن
شركت داشتند،
اكثريت توافق
نمودند كه تحت
سيستم سوسياليسم،
بازار نمي تواند وجود
داشته باشد. (9)
در آن جا كم و
بيش به وضوح
ديدگاه
هاي متفاوتي
در مورد نقش
بازار وجود
داشت. بوخارين
آنرا ضرورتاً
آشتي ناپذير با برنامه ريزي
و يا تكامل به سمت
سوسياليسم
تلقي نمي كرد. تروتسكي
ازجانب ديگر،
كه در كنفرانس
حضور نداشت،
آن را عرصه ى ”نبرد بين
ما و سرمايه“ مي ديد. (10)
نظر تروتسکی
نقطه نظر
پرئوبراژينسكي
نيز بود. (11) اين
مبحث نه بحث
عده اي
خارج از گود،
بلكه بحث
نيروهايي بود
كه درگير
مسائل يك
دوران
انتقالي
واقعي بودند.
براي
شروع،
تروتسكي منكر
اين نبود كه
بازار يك
امكان است. وي
به صراحت
موافق بودكه
بازار ممكن
است موفق باشد
اما استدلال مي نمود كه با
سوسياليسم
آشتي ناپذير
است. رشد
سرمايه
روستايي منجر
به سرمايه داري در روستا
خواهد شد.
سرمايه
روستايي
درشرايط كشاورزي
روستايي
ایزوله
شده، نيازمند
به سرمايه
تجاري خواهد
شد، و سرمايه
تجاري با
سرمايه جهاني
به معامله
خواهد پرداخت
و تحت شرايط ضعف
نسبي، سرمايه ى
جهاني
به طور اجتناب
ناپذير غالب
خواهد شد. (12) مي توان همين
استدلال را در
مورد مناطق
شهري نيز صادق
دانست.
بازار
بطور اجتناب ناپذيري سرمايه
بوجود مي آورد
و سرمايه ماهيتاً
مناسباتی بين
المللي است.
از آنجايي كه سرمايه
هم اكنون حاكم
بر بازار است
بر هر كشور
فرضي
سوسياليستي
نيز حاكم
خواهد شد. حتي
از اين هم
بيشتر، اگر
تمام جهان هم
سوسياليست باشد،
يك محدوده ى
بازار
تلاش خواهد
كرد تا
بازارهاي
ديگري خلق
كند. بازار
بايد
توليدكننده و
مشتري بيابد
كه كه به ازاء
پول به تهيه و
يا خريد كالا
تحت شرايط رقابت
بپردازد. يك
نهاد مبتني بر
بازار ممكن
است ورشكسته
شده و يا
موقعيت خود را
در بازار از
دست بدهد، در
حاليكه نهاد
دولتي باقي مي ماند، چرا كه
توسط دولت
حمايت مالي مي شود. به اين
علت حکومت هاي
سوسيال
دموكرات
بخشهاي دولتي
خود را محدود
مي نمايند تا بخش هاي
خصوصي توان رقابت
داشته باشند.
هر كدام از
اين بخش
ها
امتيازها و ضعف هاي
خود را دارند و هر دو
بين المللي اند.
بنابراين هر كدام
از آنها بايد
جهت ايجاد شبكه ي
ويژه ى خود تلاش
نمايد. در
اينجا شرايط
حتي پيچيده تر است: هر
كدام بايد در
جهت بيرون
راندن ديگري تلاش
نمايند.
هنگامي كه
هر دو بخش
(دولتی و
خصوصی) با هم
همكاري
نمايند، نتيجه ى عملكرد هر دو
بدتر خواهد
بود. بخش
دولتي با بستن
قرارداد
براساس رشوه
به فساد خواهد
گراييد در حاليكه
بخش خصوصي
براساس درآمد
تضمين شده و
در نتيجه بدون
رقابت عمل
خواهد نمود.
رشوه كاري
بين بخش دولتي و خصوصي
مسئله
اى نيست
كه در دهه ى
1920 ظهور كرده
باشد. آنها
تجربه
ى كافي در پيش نگري
نتايج دراز مدت
همزيستي اين
دوبخش را
نداشتند. از
آن زمان،
رسوائي
هاي رشوه خواري
بخش دولتي ذاتي شده
است. در
جائيكه پاداش
در بخش دولتي
محدود و در
بخش خصوصي
تقريباً
نامحدود
باشد،
كاركنان بخش
دولتي بطور
اجتناب
ناپذيري آماده ى
دريافت
”شيريني“ از
پيمانكاران
خصوصي
شان خواهند
بود. در
ايالات
متحده،
قيمتهاي
بالاي نامعقولي
كه به بخش
خصوصي
توليدات
نظامي، براي
اقلامي مانند
پيچ پرداخته مي شود، تبديل به
جوك ملي شده
است. از
ايتاليا
گرفته تا
ژاپن،
دولتمردان
متهم به
دريافت رشوه
از پيمانكاران
خصوصي جهت
واگذاري
قراردادهاي
دولتي شده اند. اين
حقيقت كه بخش
عمده ى اين پولها به
مصرف احزاب
اين
دولتمردان مي رسد، گوياي
فساد سياسي
همگاني است.
يك نمونه ى
معمول و
استاندارد،
بخش ساختماني
است كه
كارمندان دولت
محلي بطور
اجتناب
ناپذيري خود را
اسير شبكه ى
فاسد رشوه خواري در تقلب و
ترجيح
پيمانكاران مي نمايند. نكته ى
تئوريك اين است كه همه ى
اين ها
در جايي كه
بوروكراتها
تصميم گيرنده ى
مسايلي
باشند كه
منافع سرشاري
براي ديگران
ايجاد مي كند،
فساد اداری
اجتناب
ناپذير می
شود.
سوسياليسم بازار ممكن است شيوه
اى همچون تصميم گيري جمعي و پليس ملي جهت كنترل اين نوع فساد ايجاد نمايد. تاريخ هفتاد سال گذشته اما نشان دهنده ى نارسائي هاي اين شيوه ها هستند. چرا كه آنان خود موضوع رشوه خواري قرار مي گيرند. زيرا كه این قبیل كميته ها معمولاً تحت نفوذ رئيس كميته و يا دستكم تعدادي از اعضاء كميته هستند. همچنين، چاره اى براي جلوگيري از دادن پاداش و انتصاب کارمندان بازنشسته ی دولت در مقام سطح بالای شرکت خصوصی وجود ندارد. شركتهاي خصوصي از رفتار دوستانه ى كارمند کمیته ی فوق الذكر تا زمان بازنشستگي رسمی اش برخوردار شده و به شکل پاداش پوشیده ی آتی، پس از پيوستن وی به هيئت مديره، این قبیل شرکت های خصوصی از اطلاعات داخلی و ارتباطات آن کارمند بازنشسته دولتی در جهت ادامه ى دريافت معامله ی دوستانه سود مي برند.
بازار
منجر به
بوروكراسي مي شود
رشد
بوروكراسي
بدين معني است
كه اين نوع از
رشوه خواري در بخش
خصوصي نيز
رايج است.
رئيس هيئت
مديره معمولا
ًدر مورد
قراردادهاي
چند ميليوني
اگر كه نه چند
ميلياردي،
تصميم گيرنده
است. دادن هديه
و امتيازاتي
چند براي
موفقيت شركت كننده در
مناقصه امری
مشكل نيست.
ضرورتاً این
نبايد رشوه ى
مستقيم
باشد. مي
شود
براي مدير دولتي
ناراضي در
شركت خود و يا
شركتی ديگر،
بعد از سپری
شدن زماني
مناسب شغل
بهتری دست وپا
كرد. رشد
بوروكراسي
همان وضعيتي
را در بخش
خصوصي ايجاد مي نمايد كه در بخش
دولتي.
سوسياليسم
بازار تنها مي تواند این پاسخ
را بدهد كه
بوروكراسي
بايد بوسيله رقابت
و رشوه از طريق
پليس حذف شود.
اين استدلال
شبيه عمل كانيوت
شاه
است كه به
امواج دريا
فرمان بازگشت
مي داد. تاريح
قرن بيستم،
تاريخ
رشد مداوم بوروكراسي
با مشحصه ى
رسوايي
هاي مالي در
بخش دولتي
است. هر جايي
كه بخش خصوصي
و بوروكراسي
درجوار هم
وجود دارند،
اولي دومي را
از طريق قدرت
مالي و يا با
صراحت بيشتر،
از طريق سرمايه،
تابع خود مي نمايد. حتي
هنگامي كه
كارخانه
ها
تعطيل مي شوند،
شركت مالك به سادگي
رشد بيشتري مي نمايد. فورد،
جنرال موتورز
، دو پونت ، آي–سي-آي، گلاكسو،
و آي- بي-ام ،
همه نمونه هاي شركتهاي
غول آسايي
هستند، گرچه تاسيسات
هركدام ممكن
است كوچكتر و
كوچكتر شوند.
رقابت، هم
مزاياي توليد
درسطح وسيع و
هم سازمان
برنامه
ريزي آنان را
نابود مي نمايد.
هزينه
ى تحقيق، ماهيت
توليد
درازمدت،
تاثير سرمايه گذاري
درازمدت، و
دوران طولاني
بازدهي، موسسه هاي كوچك
رقيب را
غيراقتصادي و
تلف كننده، مي
نمايد.
• طرح
موسسه
هاي متعدد
كوچك كه در
بازار به
رقابت
بپردازند، كه
هيچكدام آنها
نيز نفوذ قابل
ملاحظه
اى
بر آن نداشته
باشند، طرحی
خيالي است.
بجز نمونه ى
شناخته
شده ى
كشاورزي
روستايي،
چنين بازاري
احتمالاً هرگز
وجود خارجي
نداشته است.
از زمان ظهور
كمپاني
هاي غول
آسا و
پايدار،
مانند جنرال
موتورز در
آمريكا،
دالمير
بنز در
آلمان،
ميتسوبيشي در
ژاپن و
بانكهاي عظيم
و بسيار
قدرتمندي
مانند دويچه
بانك درآلمان
و سيتي بانك
در ايالات متحده،
رقابت تنها به
چند كمپاني در
هر صنعت محدود
شده است. اين
واقعيت كه آ ی-بي-ام و جنرال
موتورز اكنون
در حال نزول
هستند، تنها
گوياي اين است
كه در آينده ى
نزديك
رهبران جديد
بازار ظاهر
خواهند شد.
اين واقعيت
دارد كه رقابت
بين المللي
بيشتري وجود
دارد، اين اما
يك پديده ى
موقتي
است. منطق
شرايط حاضر در
اقتصاد جهان
ما را به جاي
رقابت بيشتر،
به سمت انحصار
جهاني سوق مي دهد.
تعداد معدودي شركت
هواپبمايي و
تعداد معدودي
شركت اتومبيل سازي، بطور
مثال، برصنعت
خود غالب
خواهند شد. در
تحت چنين
شرايطي اين
نظريه كه
رقابت،
بوروكراسي و
فساد مالي را
حذف خواهد
نمود، متعلق
به اين جهان
نيست.
اين
استدلالِ
هواخواهان
بازار، كه
بوروكراسي
تحت
سوسياليسم و يا
در دوران
انتقالي
اجتناب
ناپذير
است، به
نظر مي
رسد به
همان اندازه كه به
سوسياليسم
منتسب مي شود به
سوسياليسم
بازار نيز
منتسب است.
اين انتقاد،
اگر كه درست
باشد، از اين
نظر كه ضربه ى
مرگباري
به خود نظريه ى
سوسياليسم وارد مي
نمايد،
بسيار مهم
است. تفويض
قدرت به سطح واحد
محلي و
نهايتاً به
فرد، تنها
ابزار كنترل
بوروكراسي
است و
اگر اين
غيرعملي است
پس سوسياليسم
هم غيرعملي مي باشد.
مشهورترين
استدلال
درموردمبارزه
با بوروكراسي
در دوران
انتقالي، متكي به
نظريه
ى
شوراها است. در
امپراتوري
روسيه، بين
فوريه و اكتبر
1917، قبل از
اينكه
بلشويك
ها
قدرت را بدست
گيرند، شوراي
نمايندگان
كارگران و
دهقانان به يك
منبع قدرت
جايگزين
تبديل شد. از
آنزمان به بعد
هر انقلاب
مردمي چنين
شوراهاي
كارگران را
ايجاد نموده
است. اگر
سوسياليسم
جامعه
اى است
بدون كار مجرد، كه
كارگر مجبور
به كاركردن
براي ديگران
تحت
دستورالعمل
عام نيست، پس
كارگر بايد رئيس
خودش باشد.
اين تنها در
صورتي امكان پذير است كه
كارگر راه هايي
براي كنترل مديريت
موسسه
اى كه
درآن كار مي
كند
وهمچنين
زندگي سياسي
جامعه
اش، در
اختيار داشته
باشد.
انتخابات پنج
سال يكبار
اعضاي مركزيت،
كافي نيست.
اين ضروري است
كه انتخابات
كوتاه مدت تري، هم براي
ساختار
دموكراتيك
مركزي و هم
براي هر مقامي
كه رهبري
ديگران را
بعهده دارد،
انجام شود.
تنها در آن
صورت است كه
بوروكراسي از
بين مي
رود. كل مسئله
ى بوروكراسي
نياز به پژوهش
و كندو كاو
بيشتري دارد.
بوروكراسي،
نخبه گرايي، و
دموكراسي
بوروكراسي چيست؟ سوسياليست بازار پاسخ خواهد دادكه، يك پديده ى كهنسال است كه در امپراتوري رم و حتي از آن پيش تر، در مصر باستان وجود داشته است. پديده اى كه عمرش به قدمت حكومت ها می رسد. كسي در باستاني بودن اين پديده نمي تواند شك كند، اين اما بخودي خود پاسخ سئوال نيست. چرا حكومت ها، كمپاني هاي بزرگ و بويژه دولت هاي متمركز، بوروكراسي را رواج مي دهند. بوروكراسي را مي توان به اشكال متفاوتي توضيح داد. اگرصرفاً يك ساختار اجتماعي مبتنی بر سلسله مراتب كه براساس قوانين جدي عمل مي نمايد، تعريف شود، يك سوسياليست بازار آنرا همه جا خواهد يافت. اين البته تعريف كامل اين پديده نيست. مشخصه ی كليدي بوروكراسي، وجود يك مقام است كه در واقع از كنترل شده خارج است، و داراي قدرت تصميم گيري در حوزه ى خاص مهارت خود مي باشد. بوروكراسي در زمان و مكاني ظاهر مي شود كه راه ديگري براي كنترل مازاد توليد وجود نداشته باشد. در عصر نوين، دولت منتخب قاعدتاً بايد ساختار بوروكراتيك خود را كنترل نمايد. اين ساختار اما چنان قدرتي بدست آورده است كه توان دولت ها در كنترل آن محدود است. علت اين است كه بوروكراسي تبديل به گسترده ى بخشي ازطبقه ى حاكم به شكل صريح تري از دولت گشته است. به بياني ديگر، بخش فرماندهي كارمندان دولت خود به سادگي حوزه